علم

عــــــلم درحــال استـــراحت بود

خواب سنگین وهم وسیعی داشت

بکرو بی مکر ودست ناخورده

خدماتی فــــــقط طبیــعی داشت

 

 

بشر از علم خواستگاری کرد

بارها شد که پاسخی نشنید

به سرانگشت فکر درکوبید

گاه گاهی چراغ سبزی دید

 

 

از سرانگشت زخمی افکار

هفت پستوی علم رسوا شد

خرمن قفل های مرموزش

با تبسم به روی ما وا شد

 

 

بشر از اکتشافها خشنود

بارش ازدحامی از فن شد

روزگار خماری روح است

علتش استراحت تن شد

 

 

در ودیوار زندگی باز است

متولد شده ست آزادی

کره خاکی به این وسعت

شده مثل وشبیه آبادی

 

 

کره ماه قطعه بندی شد

مانده ام من هنوز مستاجر

درکلاسی نشسته در بسته

هست دعوا که کی شود مبصر

 

 

مطمئنم که قرن آینده

ماه تخت جلوس خواهد شد

دختری از زمین به مقصد ماه

پای کوبان عروس خواهد شد

 

 

فرکانس وتمام ابزارش

در صراط صحیح چون بال است

غیر ازین باشد وخطا برود

درحقیقت نمود دجال است

 

 

 

 

مشتی ستاره

هجوم نعره های وحشی قا بیل می آید

صدای ریزش پیوسته هابیل می آید

اگر چه مصر درآغوش شب سرمست می خندد

ولی مشتی ستاره صبحدم از نیل می آید

 برای هفتمین بار است هاجر می دود بس نیست؟

نوای  زمزم و موسیقی ترتیل می آید

تراز آزمایشهای ابراهیم پا بر جاست

صدای نغمه حلقوم اسماعیل می آید

از آن سوی زمین نمرود ها میل تبر دارند

صدا از عرشه های ناو های فیل می آید

صدای تیزی دندان چنگیز ست در گوشم

هجوم حیله نامرئی چرچیل می آید

ته فنجان عمر و حرص نوشیدن عطش سرشار

ندای کوبه وهشدار عزرائیل می آید

 

 

 

 

 

دعا

مو، تور، به علی مرتضی مسپرم

مو،تور،به شهید کربلا مسپرم

مو،تور،به رقیه دختر خورد حسین

از شر تمامی بلا مسپرم

 

کودکی

کاش شاگرد دبستان میشدم

عاشق خاک وخیابان میشدم

کاش میکردم سفر تا دوردست

وارد یک کودکستان میشدم

 

 

 

کودکی هامان چه زیباخوی بود

خالی از هر گونه های وهوی بود

بهترین عشق وصفای کودکی

خانه سازی در کنار جوی بود

 

 

 

کودکی در شادمانی هاگم  است

بهترین خاطرات مردم است

سبز وکوتاه است مثل بوته ها

خاکی وافتاده مثل گندم است

 

 

 

چه تماشایی ست شهر کودکی

در زلالی شهره نهر کودکی

نیست کینه در رگ وفرهنگشان

به چه شیرین است قهر کودکی

 

 

 

از علایق کاش منفک می شدیم

خالی از بد بینی وشک می شدیم

در روابط در صداقت در صفا

کاش ما مانند کودک می شدیم

 

 

 

 

حق زمانی که گل کودک سرشت

خلق وخویش روی برگ گل نوشت

این صدادرآسمان پیچید وگفت

کودک وکودک صفتها در بهشت

كلامي از شيخ بهايي

 

 







 

 

 


 

    sent by  

arMan


 

کلامی از شیخ بهائی:

 

 

آدمی  اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده  نيست، زيرا :

اگر بسيار كار كند، می‌گويند احمق است !

اگر كم كار كند، می‌گويند تنبل است!

اگر بخشش كند، مي‌گويند افراط مي‌كند!

اگر جمعگرا باشد، می‌گويند  بخيل است!

اگر ساكت و خاموش باشد می‌گويند لال است!!!

اگر زبان‌آوری كند، می‌گويند ورّاج و پرگوست ..!

اگر روزه برآرد و شب‌ها نماز بخواند می‌گويند رياكاراست!!!

و اگر نكند میگويند  كافراست و بی‌دين .....!!!

لذا نبايد بر حمد و  ثنای مردم اعتنا كرد

و جز ازخداوند نبايد  ازكسی ترسيد. 

پس  آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید ؛

مهم نیست که این شادی چشود.

 گونه قضاوت

.

__,_._,___


 
 

 



 

 

گفتگو

  بید مجنون زیبا

دوست دارم

که پس از اینهمه سا ل

خستگی از تن خود دور کنم

بنشینم به تماشای درون

پای بید مجنون

یا لب ساحل دریای سفید

یا لب جوی شب تابستان

یاخیابان شلوغی که پر از ماشین است

انتخابم خوبست

بید مجنون بد نیست

می روم سایه ی بید

لرزش برگ بید

باهنرمندی باد

می نوازد آهنگ

هی به من می گوید

خانه ات باد آباد

که مرا کردی یاد

من به او میگویم

کاش من مثل توروشن باشم

و شوم مایه ی آرامش مهمانهایم

گوشها وا شده است زیر این سایه سرد

هی صدای سخن بید شنیدن دارد

من گل می شنوم!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

ای خدا از تو تشکر دارم

 

 

و صدا می پیچد

بازدر........

 

 

 

یاد تو هست

رگ وریشه ی تو در خاک است

می توانی بنشینی برخاک

وبنوشی آبی

صاف وبی رنگ وپاک

او به من می گوید

که تو هر وعده بیا

سر این سفره ی بی رنگ وریا

نوش جان نان حلال

صبح خرسند شوی

و پس چله ی سرد

ازطلوع تو طلا می ریزد

گام برمی داری

اول راه تنومند شدن

او به من می گو ید   

بید را میگویم

من به تو رشک برم

من همین جاهایم

اندکی بالاتر

ریشه ام در خاک است

جای تو افلاک است

گفتگوی من وبید

باز طولانی شد

وقت رفتن شده است

باید از محوطه رفت

شب یلدا شده است

خواب آرام مرا می خواند

مادرم سینه ی خو د می شکفد

صبح هم نزدیک است

باید آنجا بروم مدرسه و صف بکشم

صف ما طولانی است

وضع ما بحرانی است

آرزویم این است

مشقهای شب من خط نخورد

زیر این نامه ی انبوه وسیاه

 بشود یک امضاء

 

شیرین

حتما خیلی خوش خیالم میخوانی

 

ولی

 

هرروز تورا

 

درمقیاسی کوچک

 

تجربه می کنم

 

درخواب عصر

 

شیرین !

 

ازتکرارت خسته نمی شوم

 

ایکاش !عمیق ترین بودی!

 

منتظرم برای همیشه

 

تا

 

به راحتی نوشت کنم

 

 

 

فریمان –علی اکبر مقدم

خرداد-1389

شرط

شرط

چوابراهیم جامی می بنوشد

به شیطان  مثل حیدر می خروشد

واسماعیل  با  دا د تبسم

گلو با شرط چاقو می فروشد

 

 

 

دعا

الهی نان کس آجر مبادا

دل ما از سیاهی پر مبادا

دعایم اینه که در هر دو دنیا

کسی از دست ما دلخورمبادا

 

 

 

سه شاعر

زدست دیده ودل هر دو فریاد

که عشق وعا شقی را کرده ایجاد

فراقش درد دارد آن چنانکه

مسلمان نشنود کافر مبیناد

 

 

 

تشکر

دلم از عشق تو امشب شده پر

تو درمجنون خود غرق تفکر

تورا من تا همیشه دوست دارم

دوباره شاعرم کردی تشکر 

 

 

 

حرا

حرا  مبهوت نت های جلیل است

سر تارش بدست جبرئیل است

زمین مسرور و می خواند محمد

فلک می رقصدو رقصش  جمیل است

 

 

 

امید

سر شب روسیاه ونامفیدم

ولی سرشار از برق امیدم

هوای سینه ام ابریست  امشب

سحر غرق گل سرخ وسفیدم

 

 

 

دعا

انیس قلب خود تنها خدا کن

خدا در دل شبها دعا کن

اگراشکی زلطفش شد سرازیر

به حال ما رفیقان هم دعا کن

 

 

 

حراج

همیشه هاج و واجم  می کنی تو

فقط تنها علاجم می کنی تو

بساطم دور میدون دو چشمت

دم  آخر حراجم می کنی  تو

رسیدن

یارب دو نفر عشق مسلم باشند

 دو نیمه ی دور از هم آدم باشند

این آدم نصفه نیمه را کامل کن

  قطعا به تو میرسندبا هم باشند

حراج

هميشه هاج و واجــــــم مي كني تو

  فقط تنها علاجــــــم مي كني تو

    بساطم دور ميــــــــدون دو چشمت

دم آخر حراجم می کنی تو