علم
عــــــلم درحــال استـــراحت بود
خواب سنگین وهم وسیعی داشت
بکرو بی مکر ودست ناخورده
خدماتی فــــــقط طبیــعی داشت
بشر از علم خواستگاری کرد
بارها شد که پاسخی نشنید
به سرانگشت فکر درکوبید
گاه گاهی چراغ سبزی دید
از سرانگشت زخمی افکار
هفت پستوی علم رسوا شد
خرمن قفل های مرموزش
با تبسم به روی ما وا شد
بشر از اکتشافها خشنود
بارش ازدحامی از فن شد
روزگار خماری روح است
علتش استراحت تن شد
در ودیوار زندگی باز است
متولد شده ست آزادی
کره خاکی به این وسعت
شده مثل وشبیه آبادی
کره ماه قطعه بندی شد
مانده ام من هنوز مستاجر
درکلاسی نشسته در بسته
هست دعوا که کی شود مبصر
مطمئنم که قرن آینده
ماه تخت جلوس خواهد شد
دختری از زمین به مقصد ماه
پای کوبان عروس خواهد شد
فرکانس وتمام ابزارش
در صراط صحیح چون بال است
غیر ازین باشد وخطا برود
درحقیقت نمود دجال است
باسلام